http://www.website.phce.org/books/Shocking_news_reports.pdf
به امید اینکه بهشت را بر روی زمین متجلی کنیم.
توی هوای بارونی هیچ بیشتر از آش سبزی نمی چسبه البته من تحقیق کردم عده ای می گویند حلوا هم در هوای بارونی می چسبه حالا بر اساس نظریه اول امروز اهواز بارونیه و ما هم برای اینکه سنت را رعایت کنیم اصولا ما آدم سنتی هستیم ولی از نوع گیاهخوارش
آش خوردیم و عکس هم گرفتیم جای همه دوستان سبز البته از نوع غیر سیاسی.
مواد لازم برای پخت آش:
نخود، لوبیا قرمز، عدس سبز، برنج ، تره خرد شده هر کدام یک پیمانه
دوعدد پیاز متوسط
دستور پخت:
ابتدا نخود ولوبیا قرمز را که از شب قبل خیس کرده ایم را با هم می پزیم.سپس عدس سبز و برنج را جداگانه می پزیم به حدی که دانه های برنج کاملاً له شوند. پس از آن تره های خردشده را به آن اضافه می کنیم و می گذاریم کمی بپزند سپس بقیه حبوبات پخته شده را به آن اضافه کرده و می گذاریم آش خوب غلیظ شود و جا بیفتد .دو عدد پیاز را با یک قاشق غذاخوری پر زردچوبه تفت داده به غذا اضافه میکنیم .به دلخواه می توانید به آش روغن و فلفل قرمز نیز اضافه کنید.این آش را با آب لیمو تازه و فلفل سیاه میل کنید.

دو پاورپینت جالب درباره گیاهخواری که اطلاعات خوبی در مورد دلایل گیاهخوار شدن و غذاهای گیاهی و ارتباط گیاهخواری با محیط زیست و حمایت از حیوانات در این دو پاورپوینت ارائه شده . اگر مايل هستيد ميتونيد از طريق ایمیل برای دوستانتان ارسال کنید.
http://www.4shared.com/file/145210271/5e866f8a/go-veg.html
http://www.4shared.com/file/145211553/3f4d1dc4/go-vegetarian.html
با تشكر از دوست خوبم زيبا
يك چند هفته اي هست كه مي خوام راجع به حكايات تذکرة الاولياء عطار بنويسم. اولين كسي كه راجع بهش ميخواستم بنويسم رابعه بود، بعد همين جوري رفتم قسمت حكايات حلاج رو خوندم كه متوجه شدم حلاج اهوازي بوده . احتمالاً اهوازيها از نوادگان حلاجند خيلي خوشحال شدم . بعد رفتم سراغ بايزيد بسطامي واي... واقعاً خوندنش هركسي رو متأثر ميكنه احساس مي كردم تك تك سلولهام به جنبش در اومده اند و اشك كه ديگه نگو همينجوري مي آمد وسط ماجرا. خيلي وقت پیش یکی از دوستام وقتی شنید گیاهخوار شدم بهم پيشنهاد كرد تذکرة الاولياءرو بخونم ولي فرصتي پيش نمي اومد تا اينكه يكي دیگه از دوستهام که کوهنورده تلفني این قسمت از کتاب رو برام خوند
و گفت: «به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده، چنانکه پای به برف فرو شود، به عشق فرو میشد».
متوجه شدم دیگه وقتشه و باید برم سراغ این کتاب همون روز رفتم و کتاب رو خریدم و چند وقتیه دارم می خونمش اولین بارون پاییزی رو هم با این کتاب و چای سر کردم .يك خلاصه از حکایاتی كه در ارتباط با توجه سلطان العارفین به حيوانات است رو اينجا مي ذارم. امیدوارم شما هم علاقمند بشيد و تذكره الاوليا رو بخونيد.
يك خورده از نام و نسب بايزيد بخونيد
ابويزيد طيفور پسر عيسي پسر سروشان بسطامي ملقب به سلطانالعارفين به ظاهر در نيمه اول قرن دوم هجري يعني در سال آخر دورهي حكومت امويان در شهر بسطام از ايالت كومش(قومس) در محله مؤبدان(زرتشتيان) در خانداني زاهد و متقي و مسلمان چشم به جهان صورت گشود. (برخي از محققان پدران بايزيد از جمله سروشان را پيرو آئين مهر دانستهاند.) فصيح احمد خوافي تولد او را در سال 131 هجري ثبت كرده و نوشته است كه جد او سروشان والي ولايت قومس (كومش) بوده است. ميگويند جد اين بينشور بزرگ ايراني، سروشان زرتشتي بوده و سپس بدين اسلام درآمده است.
عطار در کتاب تذکرة الاولياء پارتی بازی کرده و بیشترین صفحات را به ذکر بایزید اختصاص داده.
حکایت مورچه و بایزید
نقل است که چون از مکه مي آمد به همدان رسيد. تخم معصفر ] تخم یک نوع گل بنفش[ خريده بود. اندکی در خرقه بست و به بسطام آورد. چون بازگشاد، موری چند درآن میان دید. گفت: « ايشان از جايگاه خويش آواره کردم » . برخاست و ايشان را باز همدان بردو آنجا که خانه ايشان بود، بنهاد .تا کسی که در التعظيم لامرالله به غايت نبود در عالم الشفقة علی خلق الله بدين درجه نباشد.
حکایت توجه شیخ به سگها
نقلست که شیخ یک روز می رفت،سگی با او همراه شد و شیخ ازاو دامن کشید. سگ گفت: « اگر خشکم میان ما و تو خللی نیست، و اگر ترم ، هفت آب و خاک میان ما و تو صلحی اندازد. اما اگر تو دامن بخود باز زنی ، اگر به هفت دریا غسل کنی، پاک نشوی». بایزید گفت: « تو پلیدی ظاهر داری و من پلیدی باطن.بیا تا هر دو را جمع کنیم تا به سبب جمعیت باشد که از میان ما پاکی سربر کند». سگ گفت: « تو همراهی مرا نشایی که مردود خلقم و تو مقبول ،هر که به من رسد سنگی بر پهلوی من زند و هر که بتو رسد گوید: السلام علیک یا سلطان العارفین و من هرگز استخوانی فراد را ننهاده ام و تو خمی گندم داری» .بایزید گفت: « همراهی سگی را نشایم، همراهی لم یزل و لایزال را چون کنم؟ سبحان آن خدایی که بهترین خلق را به کمترین خلق پرورش دهد».
این حکایت نشون می ده که بایزید ارتباط تله پاتی با حیوانات داشته حکایت بعدی رو هم بخونید.
نقل است که روزی میرفت با اصحاب خود. در تنگنای راهی سگی می آمد.شیخ بازگشت وراه بر سگ ایثار کرد.بر طریق انکار در خاطر مریدی بگذشت که: :« حق تعالی آدمی را مکرم گردانیده است ، و بایزید سلطان العارفین است ، با این همه پایگاه و جمعی مریدان صادق، راه بر سگ ایثار کند . این چگونه باشد؟ » شیخ گفت :« ای عزیزان! این سگ به زبان حال با بایزید گفت : « در سبق السبق از من چه تقصیر و از تو چه توفیر آمده که پوستی از سگی درمن پوشانیدند وخلعت سلطان العارفینی در بر تو افکنده ند ؟ » این اندیشه بر سر ما در آمد ، راه بر او ایثار کردم ».
اگر از این حکایات خوشتون آمد باز هم براتون می نویسم. گیاهخوار باشید و حیوانات و سیاره مان را دوست داشته باشید.
مي خواستم بنويسم بدون شرح و لي دلم نيومد چيزي ننويسم.بعد گفتم بنويسم به بهانه كنفرانس كپنهاك در ماه دسامبر پيش خودم گفتم خوب حالا خيلي زوده و لي آخرش با جمله زير راضي شدم.
با گياهخواري گرمايش جهاني را متوقف كنيم و سياره زيبايمان را نجات دهيم.
كاريكاتورها رو ببينيد...





مي تونيد به ادرس روبرو برويد و گياهي خريد كنيد.www.etime.ir/veg
ليست رستورانها و فروشگاههاي گياهي ايران رو هم با اضافه كردن اين آدرس آپديت كردم.
۲- خبرنامه وبلاگ رو هم فعال كردم. دوستانی که مایل هستند میتونند با عضویت در خبرنامه و ثبت ایمیل خود از بروز شدن اطلاع پيدا كنند.
۳- چند وقتيه دارم كتاب تذكره الاولياء رو مي خونم بگذريم از اينكه كتاب محشريه البته محشر براي توصيفش خيلي كوچيكه ولي مي خوام اينو بگم كه كلي قسمتهاي گياهخواري و حمايت از حيوانات داره كه به زودي قسمتهايي از اون رو اينجا مي نويسم.
تا بعد...
هورا! يك خبر گياهخواري خوب دارم. حدس بزنيد جريان چيه؟ حدس زديد؟ يالا ديگه حدس بزنيد پس چرا داريد مي خونيد بدون اينكه حدس بزنيد . خيلي خب بابا بخونيد يكي از دوستانم در اصفهان كه كل خانواده ۵ نفري شون گياهخوارن مراسم عروسي دخترشون رو گياهخوارانه براي حدود بيش از۱۰۰ نفرمهمان برگزار كرد ند. داماد و خانواده اش از كردهاي سردشت هستند و گياهخوار نيستند و به احترام خانواده عروس اين تصميم رو پذيرفتند.
شام شب قبل از عروسي قيمه با سويا بوده و شام عروسي قرمه سبزي گياهي با دلمه حالا قسمت جالبش كيكشه كه بدون تخم مرغ و شير لبني پخته شده يعني كاملاً وگا ن بوده فقط براي تزئين روي كيك مجبور شدند از خامه استفاده كنند.اگر شركت مكسوي خامه با شير سويا بزند اين مشكل ما هم حل ميشه .
عكس كيك عروسي رو ببينيد.دستور پخت كيك هم نوشتم.

کیک شکلاتی گردوئی
مواد لازم:
آرد 2 پیمانه
شکر 1 پیمانه
روغن یک چهارم پیمانه
شیر سویا یک و نیم پیمانه
گردو نصف پیمانه
کاکائو3 قاشق غذاخوری
بکینک پودر 2 تا 2.5 قاشق مربا خوری
وانیل کمی
طرز تهيه :
آرد، وانیل، کاکائو، بکینگ پودر را با هم الک میکنیم بعد شکر ، روغن، شیر را به آن اضافه میکنیم وقتی کاملاً یکدست شد گردو را اضافه کرده و در قالبی که از قبل چرب کرده ایم میریزیم و داخل فر که از قبل آن را گرم کرده ایم میگذاریم .حرارت فر متوسط و یک ساعت زمان پخت نیاز دارد.
میتونید کیک را با خامه و موز يا براي اينكه كاملا وگان باشه با شكلات تزئین کنید - بعد از پخت میتوانید آن را دو نیم کرده و لای آن خامه و موز بگذارید و رویش را نیز تزئين كنيد.
از عروس داماد و خانواده هايشان براي اين تصميم مهربان متشكرم وبراشون يك عالمه روزهاي پر نور و عشق در پناه خداوند رحيم آرزومندم. اميدوارم خداوند به لحظه لحظه زندگيتان بركت دهد.
آهان يادم رفت بگم كه از طرف گوسفندهايي كه در اين عروسي خونشون ريخته نشد هم تشكر ميكنم. از شما هم كه اين مطلبو خونديد هم متشكرم خداييش اگر اين كيكو پختيد براي من هم بياريد.
شاد باشيد.
اینقدر تو فکر زمینم و دلم برایش تنگ شده که باوجود هزار تا کاری که دارم نتونستم این پست رو ننویسم.دیشب یاد شعر زمین احمد شاملو در کتاب مدایح بی صله افتادم هر چی تو کتابخونم گشتم پیداش نکردم نمی دونم به کسی امانت دادم ... خلاصه یک ساعتی گشتم .قسمتهایی از شعر شو که یادم بود با خودم زمزمه می کردم امروز توی سایت رسمی احمد شاملو این شعر و پیدا کردم و عجیب دلتنگی ام بیشتر شد .می خواستم خلاصه ای از شعر رو اینجا بیارم ولی دلم نیومد بخونیدش
پس آنگاه زمين...
پس آنگاه زمين به سخن درآمد
و آدمي، خسته و تنها و انديشناک بر سر ِ سنگي نشسته بود پشيمان از
کردوکار خويش
و زمين ِ به سخن درآمده با او چنين ميگفت:
ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوان ِ تو، و برگهای ِ
نازک ِ تَرَه که قاتق ِ نان کني.
انسان گفت: ــ ميدانم.
پس زمين گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسيم و
باد، و با جوشيدن ِ چشمهها از سنگ، و با ريزش ِ آبشاران; و با
فروغلتيدن ِ بهمنان از کوه آنگاه که سخت بيخبرت مييافتم، و
به کوس ِ تُندر و ترقهی توفان.
انسان گفت: ــ ميدانم ميدانم، اما چهگونه ميتوانستم راز ِ پيام ِ تو را
دريابم؟
پس زمين با او، با انسان، چنين گفت:
ــ نه خود اين سهل بود، که پيامگزاران نيز اندک نبودند.
تو ميدانستي که منات به پرستندهگي عاشقام. نيز نه به گونهی ِ
عاشقي بختيار، که زرخريدهوار کنيزککي برای تو بودم به رای
خويش. که تو را چندان دوست ميداشتم که چون دست بر من
ميگشودی تن و جانام به هزار نغمهی خوش جوابگوی تو
ميشد. همچون نوعروسي در رخت ِ زفاف، که نالههای ِ
تنآزردهگياش به ترانهی کشف و کامياری بدل شود يا چنگي
که هر زخمه را به زير و بَمي دلپذير ديگرگونه جوابي گويد. ــ
آی، چه عروسي، که هر بار سربهمُهر با بستر ِ تو درآمد! (چنين
ميگفت زمين.) در کدامين باديه چاهي کردی که به آبي گوارا
کاميابات نکردم؟ کجا به دستان ِ خشونتباری که انتظار ِ
سوزان ِ نوازش ِ حاصلخيزش با من است گاوآهن در من
نهادی که خرمني پُربار پاداشات ندادم؟
انسان ديگرباره گفت: ــ راز ِ پيامات را اما چهگونه ميتوانستم دريابم؟
ــ ميدانستي که منات عاشقانه دوست ميدارم (زمين به پاسخ ِ او
گفت). ميدانستي. و تو را من پيغام کردم از پس ِ پيغام به
هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحي از خاک ميرسد.
پيغامات کردم از پس ِ پيغام که مقام ِ تو جایگاه ِ بندهگان نيست،
که در اين گستره شهرياری تو; و آنچه تو را به شهرياری
برداشت نه عنايت ِ آسمان که مهر ِ زمين است. ــ آه که مرا در آنچه
مرتبت ِ خاکساری عاشقانه، بر گسترهی نامتناهي کيهان
خوش سلطنتي بود، که سرسبز و آباد از قدرتهای جادوييِ
تو بودم از آن پيشتر که تو پادشاه ِ جان ِ من به خربندهگي
دستها بر سينه و پيشاني به خاک برنهي و مرا چنين زار به
خواری درافکني.
انسان، انديشناک و خسته و شرمسار، از ژرفاهای درد نالهيي کرد. و
زمين، هم ازآنگونه در سخن بود:
ــ بهتمامي از آن ِ تو بودم و تسليم ِ تو، چون چارديواری خانهی ِ
کوچکي.
تو را عشق ِ من آنمايه توانايي داد که بر همه سَر شوی. دريغا، پنداری
گناهِ من همه آن بود که زير ِ پای تو بودم!
تا از خون ِ من پرورده شوی به دردمندی دندان بر جگر فشردم
همچون مادری که درد ِ مکيده شدن را تا نوزادهی دامن ِ خود را
از عصارهی جان ِ خويش نوشاکي دهد.
تو را آموختم من که به جُستوجوی سنگ ِ آهن و روی، سينهی ِ
عاشقام را بردری. و اين همه از برای آن بود تا تو را در نوازش ِ
پُرخشونتي که از دستانات چشم داشتم افزاری به دست داده
باشم. اما تو روی از من برتافتي، که آهن و مس را از سنگپاره
کُشندهتر يافتي که هابيل را در خون کشيده بود. و خاک را از
قربانيان ِ بدکنشيهای خويش بارور کردی.
آه، زمين ِ تنهامانده! زمين ِ رهاشده با تنهايي خويش!
انسان زير ِ لب گفت: ــ تقدير چنين بود. مگر آسمان قربانييي
ميخواست.
- نه، که مرا گورستاني ميخواهد! (چنين گفت زمين).
و تو بياحساس ِ عميق ِ سرشکستهگي چهگونه از «تقدير» سخن
ميگويي که جز بهانهی تسليم ِ بيهمتان نيست؟
آن افسونکار به تو ميآموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دريغا که
اگر عشق به کار ميبود هرگز ستمي در وجود نميآمد تا به عدالتي
نابكارانه از آن دست نيازي پديد افتد. ــ
آنگاه چشمان ِ تو را بربسته شمشيری در کفات ميگذارد
هم از آهني که من به تو
دادم تا تيغهی گاوآهن کني!
اينک گورستاني که آسمان از عدالت ساخته است!
دريغا ويران ِ بيحاصلي که منام!
شب و باران در ويرانهها به گفتوگو بودند که باد دررسيد،
ميانهبههمزن و پُرهياهو.
ديری نگذشت که خلاف در ايشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسر ِ
خاک، و به خاموشباشهای پُرغريو ِ تُندر حرمت نگذاشتند.
زمين گفت: ــ اکنون به دوراههی تفريق رسيدهايم.
تو را جز زردرويي کشيدن از بيحاصلي خويش گزير نيست; پس
اکنون که به تقدير ِ فريبکار گردن نهادهای مردانه باش!
اما مرا که ويران ِ توام هنوز در اين مدار ِ سرد کار به پايان نرسيده است:
همچون زني عاشق که به بستر ِ معشوق ِ ازدسترفتهی خويش
ميخزد تا بوی او را دريابد، سالهمهسال به مقام ِ نخستين
بازميآيم با اشکهای خاطره.
ياد ِ بهاران بر من فرود ميآيد بيآنکه از شخمي تازه بار برگرفته باشم
و گسترش ِ ريشهيي را در بطن ِ خود احساس کنم; و ابرها با
خس و خاری که در آغوشام خواهند نهاد، با اشکهای عقيم ِ
خويش به تسلايم خواهند کوشيد.
جان ِ مرا اما تسلايي مقدر نيست:
به غياب ِ دردناک ِ تو سلطان ِ شکستهی کهکشانها خواهم انديشيد که
به افسون ِ پليدی از پای درآمدی;
و ردِّ انگشتانات را
بر تن ِ نوميد ِ خويش
در خاطرهيي گريان
جُستوجو
خواهم کرد.
وای چقدر دلم براینکه زمین رو در آغوش بگیرم تنگ شده .به نظر شما چه جوری میشه زمینو بغل کرد؟

امروز سایت سوپریم مستر تلویزیون نوشته برای نجات زمین فقط۱۱۸۳ روز فرصت داریم .
گیاهخوار باشیم.
توی ماه رمضان ما مرتب هلیم گیاهی خوردیم حتی کسانی که گیاهخوار نبودند هم از این هلیم خیلی خوششون می آمد از هلیم با گوشت که غذای سنگینیه و معده رو اذیت می کنه خیلی خوشمزه تر و سبکتره . اصلاْ هر کسی حلیم با سویا را بخوره دیگه هرگز حلیم با گوشت رو نمیخورد. خودتون امتحان کنید ببینید. (خواهران و برادران عکس از هلیم با سویا نداشتم بگذارم به بزرگی خودتون ببخشید)
موادلازم:
۱- دو پیمانه گندم هلیم
۲- یک پیمانه سویا ی ریز (ما از سویای ریز مکسوی استفاده می کنیم)
طرز تهیه:
ابتدا گندمها را که شب قبل در آب خیس خورده اند را با کمی نمک به مدت یک ساعت در زودپز می پزیم.(آبی که گندم با آن پخته می شود می بایست به اندازه یک انگشت روی گندم ها باشد).سپس سویای ریز را کمی تفت می دهیم و به گندم پخته شده اضافه می کنیم و می گذاریم که کمی بجوشد.پس از آن گندم و سویا را می کوبیم(می توان از گوشت کوب (سويا كوب)برقی استفاده کرد) .اکنون هلیم آماده است.قبل از سرو کردن می توانید روی آن را با دارچین و شکر به میزان دلخواه تزئین کنید.
برای تلطیف فضای وبلاگ چند تا کاریکاتور که خیلی خوشم آمد و ترجمه کردم رو اینجا می گذارم.شاید این کاریکاتورها بیشتر ما رو به فکر واداره.







